به نام خداوند خدا
ـــــلام این منم ... بازم اومدم اینجا ... دلم گرفته ... دلم تنگ شده ... دلم نگران شده ... دلم
دیگه میترــــــم بخوابم ، از کابوس هام میترـــــم ... حتما دارم گلایه میکنم و نق میزنم آره؟ اما خوب بذار بهت بگم فیلسوف کوچولو ، فقط بذار کمی خالی بشم . خدایــا چرا دنیا اینجوریه؟! یه روز بهت شادی میده و بعد ده روز غم بهت میده ... شاید هوم شاید نباید اصلا خیلی شاد شد آره؟ این راز زندگیه خدایا؟ ... شایدم شادی برای من نیست شاید اصلا ـــــزاوارش نیستم درسته؟

نام شعر : تا گل هیچ ... ــــــهراب ـــپهری
می رفتیم، و درختان چه بلند ، و تماشا چه ـــیاه ! راهی بود از ما تا گل هیچ . مرگی در دامنه ها ، ابری ــــــر کوه ، مرغان لب زیست. می خواندیم : "بی تو دری بودم به برون، و نگاهی به کران، و صدایی به کویر." می رفتیم، خاک از ما می ترـــــید، و زمان بر ـــر ما می بارید. خندیدیم: ورطه پرید از خواب ، و نهان ها آوایی افشاندند. ما خاموش ، و بیابان نگران، و افق یک رشته نگاه. بنشستیم، تو چشمت پر دور، من دستم پر تنهایی، و زمین ها پر خواب. خوابیدیم. می گویند: دــــتی در خوابی گل می چید.
تنهایی ... تنهایی ... تنهایی ـ وحشتناک درونم را چه کنم ؟ وقتی نیستی وقتی دوری من تنهام من پرم از تنهایی ... پرم از ارکیده و من تنهام من تنهام ... تو هم تنها ... گوش کن هرشب به ـــــتاره ها میگم میشنوی بهشون میگم:
ای ـــــــتاره ها اون از دوووووووووره
شبهای ــــــــــــیاه خیلی غمگینه
کاش کاری از دستم بر میومد کاش میتونستم از فاصله ها از میون این همه کوه و دشت و زمین و خونه و آدم و زنده و مرده و این همه هوا و درخت ببینمت ... ببینم وقتایی که ازت بی خبرم کجایی و حالت چطوره ... چیز زیادی ازت نمیخوام دنیا ...
ققنوس میمیره بازم زنده میشم؟؟ چرا خالی نمیشم ؟ چرا آروم نمیشم ؟ خدایا خدایا ...
آه! خدای بزرگم نگهدارش باش ...
|