دلم میخواد باهار بیاد...

به نام مهربون تنها

ــــلام فیل کوچولو ... میخواــــتم بگم که فیل کوچولو تو دیگه من نیستی میدونی تو یه خاطره ای  ناراحت نشو  تو یه خاطره ی خیالی خوبی از جنس آفتاب... مثل مهتاب مثل ماه من مثل دختر آینه مثل همه ی خیالیایی که تنهاییم رو باهاشون پر میکردم ... دوــــتون دارم خاطره های خیالی من  ... شما همیشه هستین اما دیگه من نیستین شما ها یه خاطره ی خیالی هستین ... از دست من یا خیالی مهربونم که ناراحت نیستین   هوم؟

دلم میخواد مریم باشم ... مثل مریم زندگی کنم مثل مریم حس کنم ... آهای من دلم میخواد خودم باشم ...و تو بودی که منو به خودم شناسوندی!!! دستای مهربونت را دوست دارم ... و من حالا دیگه یه گم شده ی پریشون نیستم ... تا ابد میدونم که کی هستم و برای چی زاده شدم ... دلم میخواد باهار بیاد ...

میخوام تو موهام از همین ارکیده های صورتی بزنم و میون یه دشت پر از نور دست در دستان تو بدوم و بدوم و بدوم و رها بشم ... خدای من دستان کوچکم را تنها مگذار!


پ ن: چقدر پراکنده مینویسم! خودمم فهمیدم!!!

 هی! آبی بلند را می اندیشم!