Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
چهارشنبه 27 تیر ماه سال 1386
دلم تنگ اــــــت...خیلی زیــــــــاد
خدایــــــــــــــــــــــــــــــــــا
 
امیدم را مگیر از من خدایا خدایا خدایا
دل تنگ مرا مشکن خدایا خدایا خدایا
 
من دور از آشیانم
 ـــــر به آـــــــمانم
بی نصیب و خسته
 
 ماندم جدا ز یاران
از بهای طوفان
بال من شکسته
 
امیدم را مگیر از من خدایا خدایا خدایا
دل تنگ مرا مشکن خدایا خدایا خدایا
 
از حریم دلم رفته رنگ هوس
روز و شب به که گویم
در درون قفس آه در درون قفس
 
وه که دــــــت قضا بسته بال مرا
 
روزوشب ز گلویم ناله خیزد وبس
آه ناله خیزد و بس
 
می زنم فریاد هر چه بادا باد
 
وای از این طوفان
وای از این بیـــــــداد
آه وای از این بیــــداد
 
امیدم را مگیر از من خدایا خدایا خدایا
دل تنگ مرا مشکن خدایا خدایا خدایا
 
من دور از آشیانم
 ــــــر به آـــــمانم
بی نصیب و خسته
 ماندم جدا ز یاران
از بهای طوفان
بال من شکسته
 
از حریم دلم رفته رنگ هوس
درد خود به که گویم
در درون قفس آه در درون قفس
 
وه که دـــت قضا
 بسته بال مرا
روز و شب ز گلویم
ناله خیزد وبس آه ناله خیزد و بس
 
می زنم فریاد هر چه بادا باد
وای از این طوفان
وای از این بیــــداد
 آه وای از این بیــــــــــــــــداد

 


دوشنبه 24 اردیبهشت ماه سال 1386
پر شدم...

به نام یکتای مهربونم

ــــلام به شما... اردی بهشت هم داره تموم میشه ها! من که دلم میخواد زود پاییز طلایی مقدــــم بیاد... دعا کنین زود پاییز نارنجیم بیاد! دعا کنین زود ارکیده برـــــه به... و زندگی میکنم... 


زندگی...فروغ فرخزاد


آه ای زندگی منم که هنوز
با همه پوچی از تو لبریزم
نه به فکرم که رشته پاره کنم
نه بر آنم که از تو بگریزم

همه ذرات جسم خاکی من
از تو... ای شعر گرم...در ـــــوزند
آــــمانهای صاف را مانند
که لبالب ز باده ی روزند

با هزاران جوانه می خواند
بوتهء نسترن ــــــرود ترا
هر نسیمی که می وزد در باغ
می رــــــاند به او درود ترا

من ترا در تو جستجو کردم
نه در آن خوابهای رویایی
در دو دـــــت تو ـــــخت کاویدم
پر شدم... پر شدم... ز زیبائی

پر شدم از ترانه های ـــــــیاه
پر شدم از ترانه های ـــپید
از هزاران شراره های نیاز
از هزاران جرقه های امید

حیف از آن روزها که من با خشم
به تو چون دشمنی نظر کردم
پوچ پنداشتم فریب ترا
ز تو ماندم... ترا هدر کردم

غافل از آن که تو بجائی و من
همچو آبی روان که در گذرم
گمشده در غبار شوم زوال
ره تاریک مرگ می ــــــپرم

آه! ای زندگی من آینه ام
از تو چشمم پر از نگاه شود
ورنه گر مرگ من بنگرد در من
روی آئینه ام ــــــیاه شود

عاشقم... عاشق ــــــتاره ی صبح
عاشق ابرهای ــــــــرگردان
عاشق روزهای بارانی
عاشق هر چه نام تست بر آن

می مکم با وجود تشنه ی خویش
خون ـــــــوزان لحظه های ترا
آنچنان از تو کام می گیرم
تا بخشم آورم خدای ترا! 


پ ن:نداشته باشیم ...



شنبه 4 فروردین ماه سال 1386
عشق را ای کاش...

به نام یکتای مهربونم

 

آنکه می گوید دوستت دارم

 

خنیاگر غمگینی است

 

که آوازش را از دست داده است.

 

ای کاش عشق را زبان سخن بود

 

هزار کاکلی شاد در چشمان توست

 

هزار قناری خاموش

 

در گلوی من.

 

عشق را ای کاش زبان سخن بود

 

آنکه می گوید دوستت میدارم

 

دل اندوهگین شبی است که مهتابش را می جوید

 

ای کاش عشق را زبان سخن بود

 

 هزار افتاب خندان در خرام توست

 

هزار ستاره گریان

 

در تمنای من.

 

عشق را ای کاش زبان سخن بود.

 

شاملو


   1      2      3      4      5      6    >>
دل نوشته های قبلی

برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید

نام کاربری