به نام یکتای مهربونمون
ــــــلام فیلسوف کوچولوم ... دلم برات تنگ شده بوووود ...امروز همه چی را تعطیل کردم میخوام خودــــازی کنم!!!! جا داری یه خورده کوچولو باهات حرف بزنم! هووم دانشگاه؟ ... خوب دلم خیلییییییی برای دانشگاهمون تنگ شده ... من میدونستم وقتی دانشگام رو به تمومی بره اینجوری میشه ... دلم برای تو کلاس نشستنامون برای هم ـــفینه ای های خوبم برای حتی این اــــتادای بی منطقم تنگ شده ... دلم برای پوــــتی ها و خط خطی کردنام تنگ شده ... دلم برای اینکه با نرگس دوتایی بریم تو حیاط مرتاض بشینیم و زل بزنیم به گلا و باغچه ها و دوتایی هی دردودل کنیم تنگ شده دلم برای با نرگس همیشه بودن تنگ شده ... حتی دلم برای پشت ـــر این و اون غیبت کردن! (دی زیاد نه کمی خاله زنکی ) تنگ شده ... اوووووووووه بیشتر از اونا دلم برای پیاده روی هایی که عمدا تا دانشکده میرفتم تنگ شده! اووووه پاییزه و پاییزه و من خیلی کم هواشو نفس میکشم ... خیلی کمتر پیاده میرم و خیلی خیلی کمتر دوــــتام رو می بینم ...
ای چراغ هر بهانه از تو روشن از تو روشن
ای که حرفای قشنگت منو آشتی داده با من
من و گنجشکای خونه دیدنت عادتمونه
به هوای دیدن تو پر میگیریم از تو لونه
باز میایم که مثل هرروز برامون دونه بپاشی
من و گنجشکا می میریم تو اگه خونه نباشی
...(ادامه شو حال نداشتم بنویسم! )
حال و هوام؟ خوب ابری میتونه باشه ... چشمام هم بارونیه ... حرفام هم تلخ و دلم هم تنگهههههههههههههههه ... دوباره دلم میخواد دور بشم از اینجاها ... برم بالا تا روی ابر پنبه ای ها بخوابم!
میدونی فیلسوف کوچولو من خسته ام خیلی خیلی هم خسته ام چشمامو میخوام ببندم و فریاد بزنم! خدایا تو که فریاد توی دل منو میشنوی پس چرا ... از نوشته هایی که روی دیوار و میزای کتابخونه نوشتن بیزارم بیـــــزارم از ــــکوتش دیوونه میشم ... امرزو دیگه نرفتم گفتم که بهت میخوام خودـــازی کنم! چجوری باید... ؟؟؟؟؟
معذرت میخوام خیالی مهربونم گریه نمی کنم نرو ... آه نمی کشم بشین ... حرف نمیزنم بمون ... بغض نمیکنم ببین ... نوازشم کن و ببین ... عشق میریزه از صدام ... صدام کن و ببین که باز ... غنچه میدن ترانه هام حرفامو ناامیدی هامو ببخش حرفای من از ـــــر دلتنگی و غصه هامه جدی نگیرشون میدونی که هذیون میگم بله گاهی هذیون میگم ...
تو همیشه صبور و مهربونی ... تو فداکاری میکنی برای من دلم برات تنگه بیشتر از همیشه مدام حضورت را خیال میکنم و به همه آدما نگاه میکنم تا نکنه تو را ببینم 
تو اوج غمهام بازم تو مرهم من میشی و لحظه هامو شاد میکنی به خاطرشون ازت ممنونم ماری میخواد دیگه بد نشه ... میخواد وـــــیع باشه ... میخواد دلش را اندازه ی ارکیده قوی کنه و امیدوار باشه ... ماری میخواد خوب باشه 
خدای بزرگ و مهربون من که توی آــــمونایی ... خدای بزرگ و مهربون من که صدامو میشنوی تنهامون نذار خدایــــــا ... کاش همه چی خوب شه کاشکی کاشکی
پ ن : اه! آخه اینم شد خودــــازی! حتی به عنوان مقدمه ی خودـــازی هم ... فیلسوف کوچولو بنظرت ناامید کننده ـــــت؟؟!
پ ن بعدی: آبــــــی بلند را می اندیشم
پ ن آخر: چقدر گیجم! یه عالمه احساس دارم یه عالمهههههه هوارتاااااا حس عجیب و عجیب و غریب که گاهی متضاد هم هستند ... یعنی این شروع دیوانگیه! شایدم آخرشه! ورق میزنم برگهای زندگیم را ... من ورق میزنم برگهای دوریمان را ...
پ ن آخر آخر: |