Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
چهارشنبه 25 مهر ماه سال 1386
یک نفر آمد تا عضلات بهشت دــــت مرا امتداد داد...

به نام خدای مهربونم

 

یک نفر آمد تا عضلات بهشت دــــت مرا امتداد داد...

 

نام شعر : پرهای زمزمه ... ـــهراب آـــــمونی

مانده تا برف زمین آب شود.
مانده تا بسته شود این همه نیلوفر وارونه چتر.
ناتمام است درخت.
زیر برف است تمنای شنا کردن کاغذ در باد
و فروغ تر چشم حشرات
و طلوع سر غوک از افق درک حیات.

مانده تا سینی ما پر شود از صحبت سنبوسه و عید.
در هوایی که نه افزایش یک ساقه طنینی دارد
و نه آواز پری می رسد از روزن منظومه برف
تشنه زمزمه ام.
مانده تا مرغ سرچینه هذیانی اسفند صدا بردارد.
پس چه باید بکنم
من که در لخت ترین موسم بی چهچه سال
تشنه زمزمه ام؟

بهتر آن است که برخیزیم
رنگ را بردارم
روی تنهایی خود نقشه مرغی بکشم.

تولــــــدت مبارک ــــهراب   ( با ۱۱ روز تاخیر )


پ ن: ــــــــلام ... ــــــــــــــــــــــلام به خواهریم  خواهری نازنینم     چقدر دلم تنگ شدهههههههه

و ــــــــــــــلام به آجی نکیسا  و آجی آنی...تا جونم ... به یادتونم به خدا

پ ن بعدی:از وقتی مامانم مریض شدن من برای همه ی مریضا دعا میکنم ...و هزار هزار بار خدارو شکر میکنم   وای فیل کوچولو میخواـــــتم کلی از آدمایی که توی بیمارــــتان دیدم ... از دوــــــتام برات بگم ... از عالم  ... خدای مهربون من نگهدار همه باش و به عالم ــــــلامتی بده ...  آمین... بعدا که وقت کردم میام تعریف میکنم برات فیل کوچولو

پ ن آخر: آبـــــــــــی بلند را می اندیشم


یکشنبه 8 مهر ماه سال 1386
من و گنجشکای خونه...

 

به نام یکتای مهربونمون

ــــــلام فیلسوف کوچولوم ... دلم برات تنگ شده بوووود ...امروز همه چی را تعطیل کردم میخوام خودــــازی کنم!!!!    جا داری یه خورده کوچولو باهات حرف بزنم! هووم دانشگاه؟ ... خوب دلم خیلییییییی برای دانشگاهمون تنگ شده       ... من میدونستم وقتی دانشگام رو به تمومی بره اینجوری میشه ... دلم برای تو کلاس نشستنامون برای هم ـــفینه ای های خوبم برای حتی این اــــتادای بی منطقم تنگ شده ... دلم برای پوــــتی ها و خط خطی کردنام تنگ شده ... دلم برای اینکه با نرگس دوتایی بریم تو حیاط مرتاض بشینیم و زل بزنیم به گلا و باغچه ها و دوتایی هی دردودل کنیم تنگ شده دلم برای با نرگس همیشه بودن تنگ شده    ... حتی دلم برای پشت ـــر این و اون غیبت کردن! (دی زیاد نه کمی خاله زنکی ) تنگ شده ... اوووووووووه بیشتر از اونا دلم برای پیاده روی هایی که عمدا تا دانشکده میرفتم تنگ شده! اووووه پاییزه و پاییزه و من خیلی کم هواشو نفس میکشم ... خیلی کمتر پیاده میرم و خیلی خیلی کمتر دوــــتام رو می بینم ...

ای چراغ هر بهانه از تو روشن از تو روشن

ای که حرفای قشنگت منو آشتی داده با من

من و گنجشکای خونه دیدنت عادتمونه

به هوای دیدن تو پر میگیریم از تو لونه

باز میایم که مثل هرروز برامون دونه بپاشی

من و گنجشکا می میریم  تو اگه خونه نباشی

...(ادامه شو حال نداشتم بنویسم!   )

حال و هوام؟   خوب ابری میتونه باشه ... چشمام هم بارونیه ... حرفام هم تلخ و دلم هم تنگهههههههههههههههه ... دوباره دلم میخواد دور بشم از اینجاها ... برم بالا تا روی ابر پنبه ای ها بخوابم!

  میدونی فیلسوف کوچولو من خسته ام   خیلی خیلی هم خسته ام چشمامو میخوام ببندم و فریاد بزنم!  خدایا تو که فریاد توی دل منو میشنوی پس چرا   ... از نوشته هایی که روی دیوار و میزای کتابخونه نوشتن بیزارم بیـــــزارم  از ــــکوتش دیوونه میشم ... امرزو دیگه نرفتم گفتم که بهت میخوام خودـــازی کنم! چجوری باید... ؟؟؟؟؟

معذرت میخوام خیالی مهربونم  گریه نمی کنم نرو ... آه نمی کشم بشین ... حرف نمیزنم بمون ... بغض نمیکنم ببین ... نوازشم کن و ببین ... عشق میریزه از صدام ... صدام کن و ببین که باز ... غنچه میدن ترانه هام     حرفامو ناامیدی هامو ببخش حرفای من از ـــــر دلتنگی و غصه هامه جدی نگیرشون میدونی که هذیون میگم بله گاهی هذیون میگم ...

تو همیشه صبور و مهربونی ... تو فداکاری میکنی برای من  دلم برات تنگه بیشتر از  همیشه   مدام حضورت را خیال میکنم و به همه آدما نگاه میکنم تا نکنه تو را ببینم

تو اوج غمهام بازم تو مرهم من میشی   و لحظه هامو شاد میکنی به خاطرشون ازت ممنونم  ماری میخواد دیگه بد نشه ... میخواد وـــــیع باشه ... میخواد دلش را اندازه ی ارکیده قوی کنه و امیدوار باشه ... ماری میخواد خوب باشه

  خدای بزرگ و مهربون من که توی آــــمونایی ... خدای بزرگ و مهربون من که صدامو میشنوی تنهامون نذار خدایــــــا ... کاش همه چی خوب شه کاشکی کاشکی


پ ن : اه! آخه اینم شد خودــــازی! حتی به عنوان مقدمه ی خودـــازی هم ... فیلسوف کوچولو بنظرت ناامید کننده ـــــت؟؟!

پ ن بعدی:  آبــــــی بلند را می اندیشم

پ ن آخر: چقدر گیجم! یه عالمه احساس دارم یه عالمهههههه هوارتاااااا حس عجیب و عجیب و غریب که گاهی متضاد هم هستند ... یعنی این شروع دیوانگیه!  شایدم آخرشه!   ورق میزنم برگهای زندگیم را ... من ورق میزنم برگهای دوریمان را ...

پ ن آخر آخر:


یکشنبه 1 مهر ماه سال 1386
پاییز طلایی ؟

به نام خالق بی همتا

 

پاییز کوچک من ... دیدی ، پاییز شد ... دیدی پاییز اومد ...!

پاییز طلایی طلایی کی میاد؟!

 

دلم میخواد ببینم چقدر دنیا عوض شده... نگاه کن این مال پارـــــــــاله!!!!:

سلام ... یک صبح قشنگ خدایی با یک آسمان صاف و آبی و یک هوای پاک ...انگار یادم رفته بود که :

"هر کجا هستم باشم آسمان مال من است

 پنجره فکر هوا عشق زمین مال من است

 چه اهمیت دارد گاه اگر می رویند قارچ های غربت؟" اینجا پاییزه با شروعی مهربان ...پاییز یعنی

شروع یعنی نارنجی یعنی زرد پاییز یعنی شروع احساس...پاییز یعنی "برگ درخت میریزه..."پاییز

یعنی مرگ ققنوس و یک شروع...من اینجا ت ن ه ا م و رها...انگار این زمین جادو شده ست و

جادوگر فقط معنادهنده ی رازهاست صبح ها پیاده روی خیلی می چسبه و صدا تو رو میبره تا اوج

لذت خیال...صدای خش خش برگها رو  میگم...من با آفتاب هم آهنگ نفس میکشم و با هر بازدم

یک گام میرم جلو...شاید نباید به خاطر پرواز قدم زدن را از یاد ببریم...نمی دانم اما میدانم که بعد

از پاییز باید یکسال انتظار بکشم تا دوباره شروع کنم..."کجاست سمت حیات؟"...همه چیز تغییر

میکند بهار فصل تغییره میگن بهار هواش دمدمی مجازه؟!من میگم اینجا...(پاییز دیگه)...هم بهاره

هم تابستون ...پاییز یعنی از نو...یعنی تازه یعنی طراوت...یعنی تا خدا!پاییز یعنی موسیقی

یعنی زندگی...و"سمت حیات!" خورشید نارنجی ...مهتاب آبی...پاییز نارنجی ...برگها هنوز سبز

هستند!...دل من هم میخواد نارنجی باشه پس من هم نارنجی...قرار گذاشتیم هرچی دلم

بخواد اما باید خوب بخواد...باید!مامانم متولد پاییزه اما نه مهر...ولی ته دلش میدونم

مهربونه.ربطی نداره؟!

پاییز مثل رقص باله آرامش داره ...پ مثل پرنده...ا مثل آتش...ی مثل یقین...ی مثل ییاهر(رهایی)

 ...ز مثل زندگی(البته زندگی جدید )...دیدی پاییز فصل ققنوس هست...اگه فرشته

کوچولوها قبولم کنند بازم شاد میشم مثل شبنم اشک شوق می ریزم... بالای یک کوه بلندی

هنوز نشانه هایی از حیات هست اونجا هیزم هست و صدا-نه فریاد هست- ویک امید پس از

آرزوهای محال ..."دورها آوایی ست که مرا میخواند" اینجا پاییزه (آفریقا نیست!!) و من به"سمت

حیات"و "خانه ی دوست" پر میکشم با یک قلب امیدوار و یک عالم احساس و خیال و با آرزوهایی

که زیبان هرچند محال باشند...دوست دارم مرگم روی قایق توی دریا با آتیش همراه باشه و بعد

توی دریا ققنوس باز بر می خیزد.انگار یک هبوط ؟!

 

و امسال!!!:

پاییز کوچک من ... پ خود پاییز طلایی ، آ خود آرزو ، ی خود یکی شدن ، ی خود یکی موندن ، ز خود زندگی ... و اینجا پاییزه به شکوه و زیبایی برگهای نارنجی ... پاییز یعنی آرزو یعنی لحظات دلهره آور زندگی من ... یعنی دوراهی ای که من یه راهش رو انتخاب کردم ... پاییز یعنی اشتیاق ... وه خدای من! خدای ارکیده ... غمناکه پاییز کوچکم ، غم ارکیده توشه ... چه زیباست پاییز کوچکم و چه خیال انگیزه ... چه خیال شیرینیه با ارکیده همراه بودن با اون نفس کشیدن توی آغوشش آروم گرفتن با صدای اون آشنا بودن با حس اون گرم شدن ... و چه دردناکه پاییز کوچکم ، دور بودن ... خیلی نزدیک خیلی دووور نه!  همیشه نزدیک ... چه دلهره آوره پاییز کوچکم ، لحظه ای که همه بفهمن ... چه ترسناکه!! ... چه عجیبه پاییز کوچکم !!! ، انگار گذشت زمان تشنه مون میکنه! همه چی مدام فرق میکنه ... پاییز طلایی طلایی من دست نیافتنی نباش! محال نباش ! خواهش میکنم حقیقی باش خیالی نباش حقیقی باش ... حقیقی مثل حس بارووووووووووون

 


پ ن: آجی آنی...تا کجایی؟! ... نگران حالتم ...

 

پ ن: دلم برات تنگ شده بود فیلسوف کوچولو! ... مجبورم خیلی کمتر بیام آجی جونی هام خواهری جونم دلم براتون همه ش تند تند تنگهههههه ... دوستون دارم!

پ ن بعدی: همه جا سخن از حقوقیه که ضایع میشه ... و دانشکده ی ما هم ماشاالله کم حقوق ضایع نمیکنه! ... این چیزا زیاد برام مهم نیست دیگه!(پس چرا اینجا نوشتی؟ ... نمیدونم! شایدم هنوز مهمه!!!! )

پ ن آخر: تو اینجایی ... اما ...   به امید تو خدای مهربونم تو این ماه عزیز منو از درگاهت نومید نکن خدایا  ... پری مهربون دریایی یه آرزو دارم فقط یه دونه آرزو ... دارم! خیالی مهربون منو حقیقی کن! خواهش میکنم...

پ ن آخر آخر: آبی بلند را می اندیشم ... میخوام ازت تشکر کنم به خاطر خیلی چیزا ... ازت ممنونم ازت ممنونم ممنونم .

 

التماس دعا


دل نوشته های قبلی

برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید

نام کاربری