Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
پنجشنبه 22 شهریور ماه سال 1386
آدما ...

به نام خدای مهربون

 

گاهی وقتا آدما از یه چیزایی الهام میگیرن ... یه تصور گونه ، یه خیال ، یا یه آرزو ... از یه پرنده ، یه پرواز، یه آـــمون، یا یه کوه ... از یه حرف ،یه ـــکوت ، یا یه رنگ ... از رنگین کمون ، دریا ، یا مهتاب ... گاهی آدما از یه چیزایی الهام می گیرن! گاهی آدما تو زندگیشون با یه خیال جون میگیرن ، نفس میکشن و حرکت می کنن ... یه خیالی، یه خیال ، یا یه آرزو ... گاهی آدما با یه خیال جون میگیرن ! گاهی آدما به ـــکون میرـــن از یه چیزایی به ــکون میرـــن ... از یه کابوس ، یه ـــایه ،یا یه ترس ... از یه حرف ، یه وهم ، یا یه حقیقت ـــیاه ... گاهی آدما یه جایی به ـــکون میرـــن! مثل کیلومتر شمار ماشین صفر میشن! گاهی آدما با دیدن یه چیزایی شاد میشن ... یه لبخند ، یه رنگ، یا یه ایثار ... گاهی آدما شاد میشن! گاهی آدما از چیزایی متنفر میشن ... از یه نامرد ، یه قاتل، یا یه (نمیدونم!) ... گاهی آدما متنفر میشن! گاهی آدما عاشق میشن ... عاشق یه انسان ، یه دل ،یه ارکیده ، یا یه خدا ... گاهی آدما عاشق میشن! دچار میشن ! بعد همه ی دنیا صورتی میشه و گاهی خاکستری خاکستری ... گاهی شاد میشی و همیشه ته دلت غم ارکیده میمونه ... تو فرق میکنی ! میترـــی چون وــیع نیستی چون بلد نیستی وـــیع باشی . وقتی دور هستی و فاصله ها قد یه دنیاـــت احساس تنهایی میکنی نه تنهایی که قبلا داشتی یه تنهایی غمناک که اولین باره تو عمرت تجربه می کنی ،اونوقت میخوای پیش ارکیده ت آروم بگیری ، دلت از دوری اونقدر تنگ میشه که میخوای از توی دلت فریاد بکشی یه فریاد عمیق! تو میخوای پیش ارکیده ت توی آغوش اون  آروم بگیری ، بعد چشمات هرجا رو نگاه میکنه ارکیده رو میبینه و میخواد بغلش کنه ، تا آروم بگیره تا آروم بگیره... خدایا بزرگترین و قشنگترین دعا دعای آرامشه ... تو تصور کن یه آدم که قلبش آروم نیست که نگرانه که هزار هزار تا خیال و کابوس احاطه ش کردن معلومه که خیلی میترـــه و همه ی حسهای عجیب غریب دنیا محاصره ش میکنن ! اما یه دل آروم بهترین چیز دنیاـــت مگه نه ؟ و  دل من پیش تو آروم میگیره فقط...

 

گاهی خیال میکنم شبا ـــــتاره ها خاموش شدند! ـــــتاره ها خواب میرن ، آخه ــــتاره ها شما که نباید خاموش شین،هوم. یه عالمه نغمه از راه دور میاد از توی آــــمون صداش میاد ... انگار ماه لب وا کرده و آواز میخونه ، قصه میگه ... اووووووه من عاشق قصه م قصه هایی که تو میگی . یه روزی دـــــتامون بهم میرــــه من میدونم که دــــتامون بهم میرـــه ... خدای مهربونمون نمیذاره از غم دوری بمیریم ... یه روزی دیگه هرگز نمیتونم گریه کنم مگه از روی شوق باشه ... اشک ارکیده! گاهی وقتا آدما حساشون عجیب غریب میشه ... اوووووووه خدای من!

 

.........................................................................................

قاصدکایی که برات میفرستم و نگه میداری؟ اوووه نه نگهشون ندار اول حرفاشو بشنو بعد حرفاتو بهش بگو بعد فوتش کن تا بیاد پیش من .

 

 

نگاه کن این یه ققنوــــــه! آه اونجاــــت نگاش کن ... بازم این منم که بالهام را گشودم و توی مسیر زندگی خیالیم پرواز میکنم! دنیای آرزوهای من ... و دنیای آرزوهای تو . چشمام دروغ نمیتونن بگن به خودم حتی نمیتونم اما این چند ماه که قد یه عمر گذشته چشمام به همه دروغ گفتن جز به خودم جز به تو جز به خدا ... آه خدای بزرگم یه روزی توی یه روز ــــرد خاکستری قلبم آخرین نفسهاش را داشت میکشید تو بهم ارکیده را دادی بعد دنیا صورتی شد و منم ارکیده ای شدم مدام و قلبم درد گرفت و ناآروم و کمی وحشی!! شدم. و دنیا اونوقت عجیب غریب شد!! ... ولی خدایا چقدر تو ـــــخت گیری میکنی آخه!! ارکیده را نشونم دادی و گفتی بنده ی عزیزم فکر کردی به همین راحتی میدم بهت که قدرش را ندونی! باید تلاش کنی باید خیلی فرق کنی... باید بتونی به ارکیده ت اعتماد کنی به دـــتاش ایمان داشته باشی باید ریسک اوه نه ریسک نه باید ایمان داشته باشی ... و اگرچه مریم با اون دیرباوری همیشگیش با اون شک بزرگش که همیشه همراهش بوده گاهی بد میشه اما بذار یه راز بهت بگم ... اوووه یه اعتراف بکنم ! مریم به ارکیده اعتماد داره و بهش تکیه کرده . ارکیده ی دریایی جادوگر نیست ولی خیلی قوی و محکمه اونقدر قوی که تکیه گاه منه ... من میدونم که اون قادره خورشید را تو دستاش بگیره و ما باهم نور خواهیم خورد! بازم منم که بالهام را گشودم و منتظرم بیای باهم پرواز کنیم ... بالهام و در انتظار نذار زیاد ... بالهام و تنها نذار .


پ ن اختصاصی: آنیتا جانم دعا میکنم خدا بهت صبر بده ... روحش شاد باد!

 

 پ ن: ماه خداـــــت ... بیاین برای همدیگه برای همه دعا کنیم.

 

پ ن بعدی: هنوزم دلم تنگ اـــت احساس تنهایی میکنم ... خیلی زیاد ... خیلی خیلی زیاد.

 


پنجشنبه 15 شهریور ماه سال 1386
دلتنگی...

به نام خداوند خدا

ـــــلام این منم    ... بازم اومدم اینجا ... دلم گرفته    ... دلم تنگ شده ... دلم نگران شده   ... دلم

دیگه میترــــــم بخوابم ، از کابوس هام میترـــــم ... حتما دارم گلایه میکنم و نق میزنم آره؟ اما خوب بذار بهت بگم فیلسوف کوچولو ، فقط بذار کمی خالی بشم . خدایــا چرا دنیا اینجوریه؟! یه روز بهت شادی میده و بعد ده روز غم بهت میده ... شاید  هوم شاید نباید اصلا خیلی شاد شد آره؟ این راز زندگیه خدایا؟ ... شایدم شادی برای من نیست شاید اصلا ـــــزاوارش نیستم درسته؟

worried

نام شعر : تا گل هیچ ... ــــــهراب ـــپهری

می رفتیم، و درختان چه بلند ، و تماشا چه ـــیاه !
راهی بود از ما تا گل هیچ .
مرگی در دامنه ها ، ابری ــــــر کوه ، مرغان لب زیست.
می خواندیم : "بی تو دری بودم به برون، و نگاهی به کران، و صدایی به کویر."
می رفتیم، خاک از ما می ترـــــید، و زمان بر ـــر ما می بارید.
خندیدیم: ورطه پرید از خواب ، و نهان ها آوایی افشاندند.
ما خاموش ، و بیابان نگران، و افق یک رشته نگاه.
بنشستیم، تو چشمت پر دور، من دستم پر تنهایی، و زمین ها پر خواب.
خوابیدیم. می گویند: دــــتی در خوابی گل می چید.


تنهایی ... تنهایی ... تنهایی ـ وحشتناک درونم را چه کنم ؟ وقتی نیستی وقتی دوری من تنهام من پرم از تنهایی ... پرم از ارکیده و من تنهام من تنهام ... تو هم تنها ... گوش کن هرشب به ـــــتاره ها میگم میشنوی  بهشون میگم:

ای ـــــــتاره ها اون از دوووووووووره

شبهای ــــــــــــیاه خیلی غمگینه

کاش کاری از دستم بر میومد کاش میتونستم از فاصله ها از میون این همه کوه و دشت و زمین و خونه و آدم و زنده و مرده و این همه هوا و درخت ببینمت ... ببینم وقتایی که ازت بی خبرم کجایی و حالت چطوره ... چیز زیادی ازت نمیخوام دنیا ...

ققنوس میمیره بازم زنده میشم؟؟ چرا خالی نمیشم ؟ چرا آروم نمیشم ؟ خدایا خدایا ...

 آه! خدای بزرگم نگهدارش باش ...


پنجشنبه 1 شهریور ماه سال 1386
به تو اعتماد دارم...

به نام یکتای مهربونمون

من به ـــــــیبی خوشنودم

و به بوییدن یک بوته ی بابونه

من به یک آینه یک بستگی پاک قناعت دارم...

ــــــهراب تو چجوری حرفای دل منو میدونستی؟

روزا میان و شب میشن و شب باز روز میشه ... چه تکراری آفریدی خدا جونم ٬ از بین همه ی تکراری هایی که تازه هستند من ماه کامل رو بیشتر دوــــــت داشت! چهره ی نورانی مهتابم . چقدر جالبه که یه آدم چقدر میتونه فرق بکنه و هیچکس نفهمه که اون آدم اینقدر فرق کرده! یه فرق درونی که خیلی عجیبه! ... همیشه برام ـــــواله که تو میدونستی من اینجوریم؟  تو هم میدونی که من فرق کردم؟ آرهههههه؟ ... همیشه گفتی منو میشناـــــی چقدر حرصم در میومد وقتی میگفتی من تو را بیشتر از خودت میشناــــم!  گاهی وقتا با خودم میشینم و فکر می کنم آخه خدایا چرا من اینجوریم؟!! ... بازم نفهمیدم بازم نمی فهمم ... حالا دلم میخواد تو منو بشناـــــی ... دلم میخواد حرفای دلم را هم حدس بزنی و غافلگیرم کنی ... میدونی من عاشق رمز و رازم اما حتما باید راه حل رو پیدا کنم وگرنه میدونی که چی میشم! اووووووه هرگز تصور نمی کردم اینقدر ضعیف بتونم بشم ... به خاطر خودخواهی ذاتیم بود که قوی بنظر میومدم! حالا میدونی که یه ذره خودخواهی دیگه ندارم! (این یه بلوف بود! ) الان دلم میخواد منو بشناـــی باز ! من اگه تنهای تنها باشم با خیالیام زندگی میکنم ... با یاد تو میتونم هنوز نفس بکشم ... خدایا کجای دنیا تنهای تنها میشه موند؟! اما توهم میدونی که تنهای تنها نیستم منم و خانواده م و اطرافیانی که یه ذره از احساــــم را نمیدونن  ٬ وجدان مریم: مریم تو چجوری تونستی تو چجوری این همه احساس را پنهان می کنی؟ ... همینه همینه که آزارم میده ... معمولا گناه و خطا پنهانکی انجام میشه ... من میترــــم خدایا آیا من یه گناه کارم؟! و من تمام مدت با این احساس گناه چجوری شادی واقعی را تجربه کنم و به تو هم شادی ببخشم؟ شاید این احساس واقعی باشه شایدم نه اصلا واقعی نباشه ولی چیزیه که توی دل من هست ...  من تنهای تنها نیستم با ارکیده تنها نیستم یه عالم اطرافیانی هستند که یه ذره از احساس منو نمیدونن و نمیتونن بدونن!! من میون این همه اطرافیان با این همه احساس پنهانم می ترــــم ...من می ترــــــم  ...  اگه با ارکیده تنهای تنها بودم با خیال تو هم زندگی شادی داشتم! اما تو ٬ این روزای اخیر بهم یاد دادی که مریم امیدتو نباز! و مریم به یکتای مهربونش توکل کرده! خدایـــــا به تو توکل کردم و آروم گرفتم (اگه کاملا مومن بودم آروم آروم بودم الان نیمه آرومم!) مهربونترین خدای دنیا ... تنها خدای من ٬ خدا تنها امید دل خسته و دردمند من و تو !

من و تو دوتاییمون ایشتار(الهه عشق و جنگ) هستیم مگه نه؟ تا ابد تا آخر همه ی دنیاها اگه باهام باشی پا به پات میام تا آخر همه ی دنیاها٬ ــــه قانون طلایی ارکیده مون ...


پ ن اختصاصی: آجی نکیسام ـــــفرت به ـــــلامت آجی مهربون جونم  

پ ن اختصاصی!: مهتاب جانم ...آرزوی خوشبختی برات دارم ... برای تو ...برای آسمونی امیدوارم با خبرای خوب برگردین هرجایی که هستین... دلم تنگ شده براتون

پ ن:تولدت مبارک شهریور  ... برعکس مرداد من عاشق شهریورم ... میره که برـــــه به پاییز فصل طلایی طلایی من ... خدایا پاییز امسال یعنی باور کنم فصل رویاهای منه؟ قلب دیرباور من یعنی باور کنه؟

پ ن بعدی:من برگشتم به عشق به ایثار به صبر  به تو  به خــــــــدا  و به اعتماد به بالهای مهربون تو

پ ن بعدی بعدی:دعا میکنم برای ــــلامتی تو  ... برای شادی و خوشبختی تو ... دعا میکنم برای ارکیده مون برای آرزومون

پ ن آخر:اوه خدای من! میدونی قراره خونه بخریم!  هنوز نیمه ــــازه خونه هه کاش تند ــــاخته بشه (هی دختره! بازم که هولی ...  )! من عاشق چیزای نو و تازه م! خونه ی ــــاده ی کوچولو ...

پ ن آخر آخر:نرگس جانم میدونم اینجا نمیای اما میخوام بهت بگم که تنها و تنها دوـــتی هستی که من دارم   ... محرم اــــرار مریم مرموزی! خیلی دوــــــت دارم خیلی زیاد برام عزیزی  ... آرزو میکنم به آرزوی قشنگت برــــی


دل نوشته های قبلی

برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید

نام کاربری