به نام یکتای مهربونم
آن روزها...
آن روزها حجم خیال درونم میرفت تا زندگی ماهی با دریا
فلس های ماهی طلایی ها از نارنجی آفتاب می درخشیدند
و آب و آفتاب دست در دست هم منادی شادمانی شان بودند
شب ماهتاب دست و رویش را در آب خنک می کرد
و حضور او بود که دست صدف ها را تا لب ساحل پیش می راند
و بعدها یک نفر با خاطرات صدف های رنگین می رفت تا عمق آبی ها
و بعدها نقش کاشی ها زیر پای ماهی طلایی ها
و عشق جاودانه شان به دریا
و بعدها آب و آفتاب یادآور شادمانی شان بودند
و حالا حجم خیال من بالهایش را باز می گستراند...
پ ن:وقتی شنیدم روزانه هیجده هزار نفر...توجه کنین هیجده هزار نفر کودک بخاطر گرسنگی می میرند و هیچ نشونه ای ازشون نمیمونه...چی بگم؟!
پ ن بعدی: امروز بارون اومد یه عالمه ...منم هی گفتم::
بارون بارونه زمینا تر میشه
گل نسا جونم کارا بهتر میشه
پ ن آخر::سیب با صدای سیمین غانم...حال و هوایی داره...دارم...شایدم داری!...شما ترانه شو ببینین!
من از اون آسمون آبی می خوام من از اون شبای مهتابی می خوام دلم از خاطره های بد جدا من از اون وقتای بی تابی می خوام من می خوام یه دسته گل به آب بدم آرزوهام رو به یه حباب بدم سیبی از شاخه حسرت بچینم بندازم رو آسمونو تاب بدم گل ایوون بهاره دل من یه بیابون لاله زاره دل من مثل یک دسته گل اقاقیها دلمو باز می کنه بیا بیا تو میری پشت علفها گم می شی من می مو نم و گل اقاقیا گل ایون بهاره دل من یه بیابون لاله زاره دل من |