Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
دوشنبه 30 بهمن ماه سال 1385
آن روزها...

به نام یکتای مهربونم

آن روزها...

آن روزها حجم خیال درونم میرفت تا زندگی ماهی با دریا

فلس های ماهی طلایی ها از نارنجی آفتاب می درخشیدند

و آب و آفتاب دست در دست هم منادی شادمانی شان بودند

شب ماهتاب دست و رویش را در آب خنک می کرد

و حضور او بود که دست صدف ها را تا لب ساحل پیش می راند

و بعدها یک نفر با خاطرات صدف های رنگین می رفت تا عمق آبی ها

و بعدها نقش کاشی ها زیر پای ماهی طلایی ها

و عشق جاودانه شان به دریا

و بعدها آب و آفتاب یادآور شادمانی شان بودند

و حالا حجم خیال من بالهایش را باز می گستراند...


پ ن:وقتی شنیدم روزانه هیجده هزار نفر...توجه کنین هیجده هزار نفر کودک بخاطر گرسنگی می میرند و هیچ نشونه ای ازشون نمیمونه...چی بگم؟!

پ ن بعدی: امروز بارون اومد یه عالمه ...منم هی گفتم::

بارون بارونه زمینا تر میشه

گل نسا جونم کارا بهتر میشه

پ ن آخر::سیب با صدای سیمین غانم...حال و هوایی داره...دارم...شایدم داری!...شما ترانه شو ببینین!

من از اون آسمون آبی می خوام
من از اون شبای مهتابی می خوام
دلم از خاطره های بد جدا
من از اون وقتای بی تابی می خوام
من می خوام یه دسته گل به آب بدم
آرزوهام رو به یه حباب بدم
سیبی از شاخه حسرت بچینم
بندازم رو آسمونو تاب بدم
گل ایوون بهاره دل من
یه بیابون لاله زاره دل من
مثل یک دسته گل اقاقیها
دلمو باز می کنه بیا بیا
تو میری پشت علفها گم می شی
من می مو نم و گل اقاقیا
گل ایون بهاره دل من
یه بیابون لاله زاره دل من


شنبه 28 بهمن ماه سال 1385
ماه سلطان...

به نام خداوند خدا

برای ماه سلطان... موسپید تنهایم! با عطر نفسهایت...با خوبی دستانت...با نگاه بی انتهایت...با حس خوب آشناییمان...با سادگی و صمیمیت روح سپیدت...پیوند دارم. از موج اندوه چشمان غمگین و بارانی ات...از ندای بی فریاد قلب مهربانت...از سکوت گفتارت و از ژرفنای تنهایی مقدست می میرم. در مردمک چشمان نورانی ات...در انزوای اتاق خالی اما پر از روح اهورایی ات...در عشق بی نهایت جاودانه ات و در آغوش گرم و وسعت دریاییت غرق میشوم. و...و دلم...و دلم برایت...و دلم برایت تنگ شده موسپید مهربانم...و از احوالت بی خبرم و از سلامت دیدگان دردمندت بی خبرم...و هنوز و همیشه یادگارت تنها یادگارت را در عمق قلبم و روی سطح اتاقم دارم... تو را من چشم در راهم نازنینم!...حق نگهدارت باشد...وقتی دستم کوتاهه فقط حق میتونه نگهدارت باشه بانوی مهربونم...


سه شنبه 24 بهمن ماه سال 1385
دوست

                                                                                              به نام خدا

به خاطر چهلمین سالگرد پرواز فروغ... بانوی ایرانی


 
دوست...ــــــــهراب آـــــــمونی


بزرگ بود
و از اهالی امروز بود
و باتمام افق های باز نسبت داشت
و لحن آب و زمین را چه خوب می فهمید
صداش به شکل حزن پریشان واقعیت بود
و پلک هاش مسیر نبض عناصر را به ما نشان داد
و دست هاش
هوای صاف سخاوت را
ورق زد
و مهربانی را
به سمت ما کوچاند به شکل خلوت خود بود
و عاشقانه ترین انحنای وقت خودش را
برای آینه تفسیر کرد
و او به شیوه باران پر از طراوت تکرار بود
و او به سبک درخت
میان عافیت نور منتشر می شد
همیشه کودکی باد را صدا می کرد
همیشه رشته صحبت را
به چفت آب گره می زد
برای ما یک شب
سجود سبز محبت را
چنان صریح ادا کرد
که ما به عاطفه سطح خاک دست کشیدیم
و مثل یک لهجه یک سطل آب تازه شدیم
و بارها دیدیم
که با چه قدر سبد
برای چیدن یک خوشه ی بشارت رفت
ولی نشد
که روبروی وضوح کبوتران بنشیند
و رفت تا لب هیچ
و پشت حوصله نورها دراز کشید
و هیچ فکر نکرد
که ما میان پریشانی تلفظ درها
برای خوردن یک سیب
چه قدر تنها ماندیم


                       پ ن:سلام...دوــــتانم

قالب جدیدم چطوره؟...

...ممنون از ققنوس آبی دوست خوبم که این قالب رو معرفی

کرد                  

پ ن...برای مهتاب عزیزم...::آهنگ گل گلدون را ـــــــرفرصت دست میکنم فعلا پوزش منو بپذیرین                 

 

      روحت شاد بانوی پاک ایرانی

 

 


   1      2      3    >>
دل نوشته های قبلی

برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید

نام کاربری