به نام یکتای مهربانم
ماه من سلام!کم کم دارم می فهمم که چرا خدا در قلب انسان احساس و مهر و محبت قرار داده٬حتما می
پرسی از کجا می دونم!...خب فکر می کنم٬یادم هست وقتی که کوچولو تر بودم وقتی کسی شعری می خوند
گاه از شوق شنیدن اشک می ریختم البته من همیشه اول خودم را کنترل می کردم ...همیشه ی همیشه...
اشک های من هیچ وقت بر صورتم جاری نمی شدند .یه بار یه گنجشک توی حیاطمون پیدا کردم...بالهاش زخمی
شده بود.من توی باغچه ی خونمون یه آشیونه براش ساختم ٬از یه گلدون ٬یادمه آبی بی خونمون بود...من خیلی
کوچیک بودم ٬ترسیدم دعوام کنن برای همین هیچی نگفتم ...تا ظهر نشستم پهلوی گنجشکم و هزار بار نگاهش
کردم و بالهاشو با دستمال بستم و غصه شو خوردم ...بعد رفتم ناهار بخورم و بعد از ناهار دوباره اومدم سراغش٬
گلدون برعکس افتاده بود و پرهای کوچولوی قشنگش ریخته بودن و همه جا قرمز قرمز بود ...تیکه ی بالش با
دستمالی که من روش بسته بودم کنار حیاط پیدا کردم...و من گریه کردم و اونقدر گریه کردم و محکم گریه کردم
که اشکهام تا روی صورتم اومدن و دیگه خجالت نکشیدن. ..با خون دل گنجشکمو(گجشک من بود!)خاکش کردم
و به گربهه نفرین فرستادم و فوتش کردم ...بعد رفتم پیش آبی بی انگار این من نبودم ...می دونی خوبی من
اینه که هرچی هم گریه کنم ...هر چی هم اشک بریزم آثارش پیدا نمیشه...همیشه تنهایی غصه خوردم همیشه
تنهایی اشک ریختم...باورت میشه تا چندین سال حتی گاهی همین حالا ها گوشه ی حیاطمون رو نگاه می
کنمکه نکنه یه وقتی یه بار دیگه گنجشک کوچولومو پیدا کنم...این بار قسم میخورم که نذارم بمیره...
بذار یه ماجرایی برات بگم...گفتم که من اشکهام بیشتر در دلم جاری هستند و به صورتم نمیان...من جلوشونو
می گیرم ٬می دونی چرا؟...نهمین نوروز تولدم بود ٬برای عید ماهی کوچولوهای قشنگی خریدیم ٬آخه می دونی
من عاشق ماهی هستم...برای همشون اسم گذاشته بودم...مینا٬سایه٬سارا٬حتی مهتاب...حوضمون را پر آب
کردیم و ماهی ها رو ریختیم توش ٬وقتی کاری نداشتم می نشستم پهلوشون ٬پاهامو می کردم توی حوض و
نگاهشون می کردم٬من ادای لبهاشونو در می آوردم مثل یه ماهی...غافل از اینکه داداشم منو زیر نظر گرفته
یه روز یه عالمه نون خورد کردم و ریختم توی حوض ٬یادم نیست چند روز گذشت که دونه دونه ماهی هام مردن...
  و من قاتل ماهی هام بودم...و یه قاتل که بعد به عزای اونها نشست ...من براشون دونه دونه قبر کندم
و با یه بوسه ازشون خداحافظی کردم...و قطره های اشکم را روی قبرشون می ریختم ٬داداشم همه را می
دید و به همه هم گفت...از اون وقت هزاران بار مسخره شدم٬ادمکا هزاران بار بهم خندیدن و هزاران بار و
میلیونها بار با احساساتم بازی کردن...حتی حالا شعرهامو ازشون قایم می کنم...سهراب::هیچ کس زاغچه ای را
سر یک مزرعه جدی نگرفت::...هیچ کس هیچ کس هیچ کس ...سعی می کنم بازهم جلوی اشکهامو بگیرم
اما باورت نمیشه که دو سالی هست که به اندک چیزی اشکهام جاری میشن ...حتی توی خیابون حتی با یه
احساس مزخرف...حالا فهمیدی خدا برای چی احساس را آفرید...فهمیدی؟...ولی بذار آدمکا به کارشون مشغول
باشن...من بدون احساس می میرم حتی اگه بازیچه ای دردست همه ی آدمکها باشه بازم احساسمو میخوام...و
ماه قشنگم و...
و دیگر هیچ!!!...
دلم برای تف های دریا تنگ شده...دلم برای بارون...برای یه نفس عمیق ...برای ماه کامل...برای مهتابم...برای یه
لحظه آرامش...دلم برای سهراب تنگ شده...دلم برای خودم تنگ شده..دلم برای عروسک دلم برای توپ قشنگم
...دلم برای ماهی ها برای گنجشکم تنگ شده....دلم خیلی تنگ شده خدایا! |